اه خدایا این منم که زیر خاکم
بلندش كردند صداي زار زار مادرش را مي شنيد كه مي گفت دخترم را كجا مي بريد اه دختر من هنوز خيلي جوونه جاش اونجا نيست
همه جا سفيد بود هركاري مي كرد نمي تونست بلند شه احساس سبكي مي كرد خيلي راحت خوابيده بود مي خواست چشمهاشو رو هم بزاره ولي صداي هاي هاي گريه ها نمي ذاشت بخوابه لحاف را از صورت دخترك كنار زدن و در جاي نرم و تاريكي خوابوندند دخترك احساس سبكي مي كرد ديگه هيچ غمي نداشت چشمهايش را روي هم گذاشت ناگاه دستي داشت شونه هاشو تكون مي داد ياسي بلند شو بلند شو چشمهايم را باز كردم اه خدايا اين كيه چرا اين همه شبيه منه گريه هاش شبيه گريه هاي من بودمي خواستم ازش بپرسم كه چرا اينقدر شبيه منه ناگاه از اون بالا بابامو ديدم كه سرش پر از خاك بود و داشت اشك مي رخت از اون بالا داشتن خاك رو سينه ام مي ريختند اي خدا اينها دارن با من چه كار مي كنندچرا هيچكس به حرفهام گوش نمي كنه ناگاه صداي گريه ي اشنايي گوشم را نوازش كرد اره خودش بود خوشحال شدم با ناله صدايش زدم ولي جوابمو نداد اه خدايا چرا تنها كسي كه هميشه تو غم هايم صدايم را مي شنيد الان صدامو نمي شنوه اخرين خاك را روي صورتم ريختند تنها حرفي كه تونستم بزنم اخه بي معرفت مگه نگفتي هيچوقت تنهام نمي زاري
true love never die
دوسش دارم دوسم داره
اوني هسش كه تو روياهام ازش تصويري از فرشته نقاشي كرده بودم
اوني هستم كه هميشه تو روياهاش دارم قدم مي زنم
باهاشم كنارشم ولي........... نمي تونم بهش برسم never
اوهوووم چقدر سخته يكي تو دستات باشه ولي نتونه مال تو باشه
"تا حالا كدوم عاشق واقعي به عشقش رسيده؟؟؟؟؟
ليلي؟ مجنون؟ شيرين؟ فرهاد؟"
عشق بااون واژه ي نرسيدن قشنگه
اگه اگه اگه هم بهش برسي بازم يه روزي ازش جدا ميشي شايد با ........مرگ
اوهووم چقدر خوفه ادم با اين چيزا خودشو قانع كنه.
(لابد الان تو ذهنتون ازم يه عاشق واقعي و ديوونه ساختين نه بابا اينطوريا هم نيس
)
X:ياسي بيا از طبقه ششم تا سه بشماريم خودمون بندازيم پايين شاید اون دنيا بهم رسيديم![]()
![]()
ياسي:اوههووم باشه وقتي تا 3شمرديم و تو پرت شدي من فقط از اون بالا نگات ميكنم بينم چه جوري ميرسي پايين![]()
X:خيلي نامردي ياسي![]()
ياسي:تازه فهميدي![]()
![]()
(اوهوووم حالا اگه تو ذهنتون ازم يه عاشق ساختين زودي پاكش كنين خيلي ديوونم نه ؟؟اوهوم خودمم ميدونم
)
انتظار
روزی که رفت تنها یک جمله گفت منتظرم باش...
پاهایش توان نداشت و قطره اشکی در چشمهایش حلقه زده بود
تنها نگاه دخترک بدرقه راهش بود
سال ها گذشت اما برنگشت
دخترک پیر اما وفادار هنوز چشم به راه بود
قلبش از درد هجران بیمار گشته بود
چروک صورتش سالها درد و غم دوری را نشان می داد
اما در روزی زمستانی که نسیمی سردی می وزید
قایقی از دور پدیدار گشت
پیرمردی عصا به دست نمایان شد
ناتوان بود و خسته ...ولی عاشق
نگاهش از دوری پریشان خبر می داد
وقتی وارد کلبه شد
زمزمه کرد ماه گل برگشتم
وقتی او را خواب دید خواست صدایش کند
اما دل نذاشت
و ساعتها به تماشایش نشست
ولی کم کم روی شانه هایش به خواب رفت
شب بود کلبه پر از ادم
و در بین انها دو جسد کنار هم زیر حریری سفیدی از بهشت پنهان بودند
خدایم
امشب دوست دارم زازر زار اشک بریزم
نمی دونم چرا.................
بعضی وقتها دلم واسه غم تنگ میشه
دوست دارم اونقدر اشک بریزم که احساس غم وجودم را پر کنه
و درون اشکهایم خدا را ببینم
احساسی بهم میگه که خیلی از خدا دور شدی
دلم واسه گذشته ها تنگ شده
واسه روزهایی که جا نمازم را پهن می کردم
و زار زار اشک می ریختم و با خدام درد و دل می کردم
اه چقدر اروم می شدم
اه خدایا دوست دارم باز مثل گذشته ها باهات حرف بزنم
بهت نزدیک شوم اونقدر نزدیک که در اغوشت غرق شوم
خدایا ما چه بنده های ناسپاسی هستیم
تنها موقع غم به یادت هستیم و می دانیم خدایی را هم داریم
پس خدایا دلم واسه غم تنگ نشده امشب باز دلم هوای تورا کرده
مرگ
دلش گرفته بود از چشمهایش غم می بارید
می خواست تنها باشد تنها تر از تنهایی
داشت به خود می لرزید
هق هق اش فضای خلوتش را پر کرده بود
خسته شده بود ...خسته از زندگی
ناگاه چشمهایش به تیغ گوشه ی ا یینه ی دستشویی افتاد
کسی در گوش هایش زمزمه می کرد و هوس مرگ را در او می پروراند
تیغ را برداشت می خواست برای همیشه
کوله بار پر از غم و تنهایی اش را ببندد و راهی سفری دور و دراز شود
ناگاه نگاهش به درون ایینه افتاد
خدا را دید... داشت به او لبخند می زدو می گفت من هنوز با توام
تیغ را دور انداخت و فهمید هنوز تنها نیست
********
اه خدیا اگر او.......من بی او چه می شدم
این منم!!؟؟؟
داشتم نگاهش می کردم او نیز به من خیره شده بود
چهره اش خندان ولی نگاهش پریشان و مضطرب
چشمهایم را بستم او نیز چشمهایش را بست
برای لحظه ای غرق افکارم شدم
نقاب دروغ را از صورتم برداشتم
برای لحظه ای به حقیقت به واقعیت به درستی فکر کردم
ولی اه باز نتوانستم حقیقت را بپذیزم
چشمهای پر از اشکم را گشودم او نیز چشمهایش را گشود
ناگاه مشتی از تنفر بر صورتش کوبیدم
می خواستم نابودش کنم
ولی حیف...........
رویای من
دیر زمانی بود فکر می کردم روزگار از من یک مرده ی متحرک ساخته است
ولی حال فریاد می زنم: من زنده ام زنده
تورا نابود می کنم شکست می دهم ای پیر کهنسال
دگر نمی گذارم باقی مانده ی عمرم در دستهای تو بچرخند
زندگی ام سرنوشتم اینده ام همانطور که خودم می خواهم می سازم
زنده باد خودم
مامان:یاسمین حواست کجاست چقدر صدات کنم باز که رفتی تو رویا
یاسمین:هااااااااا؟؟؟؟
برای اخرین رنج
تنهای تنها می کشم انتظارت
ناگاه!دستی خشمگین مشتی به در کوفت
دیوارها در کام تاریکی فرو ریخت
لرزیدجانم از نسیمی سرد و نمناک
انگاه دستی در من اویخت!
دانستم این ناخوانده مرگ است!
از سال ها پیش با من اشنا بود!
بسیار او را دیده بودم
اما نمی دانم کجا!!؟؟؟